
سهمیهٔ آسمان
باران فقط در محلههایی میبارید که اشتراک آسمان داشتند. دختر دستش را از مرز خیابان جلو برد. یک قطره روی انگشتش نشست و بعد، سامانه بارش را متوقف کرد. پدر گفت: «بیا، دیرمان میشود.» او دستش را مشت کرد؛ طوری که انگار میشد یک تکه آس…
خواندن روایت ←









